X
تبلیغات
گچ
گاهی فیلم - گاهی جامعه - گاهی شعر

امروز روزی بود که عمیقاً احساس کردم حوصله ی نفس کشیدن ندارم دیگر. شک دارم که حس جدیدی باشد ولی انقدر داغ است که انگار به تازگی از تنور دل در آمده. اتفاقاٌ امروز هوا خیلی خوب بود. دیشب باران تندی باریده بود و امروز خیلی خنک و تازه بود.

صبح یک کلاس داشتم. از آن درس هایی است که از دوره ی لیسانس هم دوستشان نداشتم, Advanced Database. سه روز در هفته این کلاس را دارم و آخرین درسی است که باید در دوره ی فوق لیسانس پاس کنم. استاد خوبی دارد اماٌ. شوخ و مهربان. عادتش این است که موقع درس دادن مثال هایی بزند که از اسم بچه های کلاس در آن ها استفاده کند.

در کلاس خیلی سعی کردم که رنگ رخساره ام از سر درونم خبر ندهد. مدام یک سری جمله های "صورتی" و کلیشه ای مثبت را در ذهنم مرور می کردم. یک ربع بیشتر به پایان کلاس نمانده بود که استاد در توضیح نکته ای گفت:

"فکر کنید node اصلی در شبکه متوجه می شود که دیگر فلانی (من) صدای نبضش به گوش نمی رسد. node اصلی بعد از مدتی به سراغ فلانی می رود و می بیند که بله! فلانی مرده است! حالا طبق پروتوکل x این اقدامات صورت می گیرد..."

وقتی به این قسمت رسید که : "فلانی مرده است" بچه ها قاه قاه زدند زیر خنده. اماٌ خودم خیلی حس خوبی داشتم. ته دلم می دانستم که یکی می داند که من امروز صدای نبضم به گوش نمی رسد.

از همه ی این حرف ها که بگذریم , می دانم که امروز هم می گذرد و احساسات درهم و بد من را به همراه هوای بهاری و آسمان زیبای امروز و خیلی چیز های دیگر با خود می برد.


برچسب‌ها: نوستالژی های وقت و بی وقت
+ نوشته شده در  جمعه 15 فروردین1393ساعت 12:17  توسط پانکا  | 

 

دیروز داشتم فیلم "پرسونا" ی برگمان را می دیدیم. یک بار این فیلم را بیشتر ندیده بودم آن هم در ۱۹ سالگی. وقتی که فیلم تمام شد حال و هوایی که داشتم کاملاً برایم تازگی داشت. حتی نظری که راجع به فیلم داشتم هم با نظری که ۸ سال پیش داشتم خیلی متفاوت بود. نهایتاً خیلی هم از این بابت خوشحال شدم چرا که قبل از اینکه به تماشای فیلم بنشینم فکر نمی کردم همچین فضای دلچسبی برایم ایجاد شود و این باعث شد به این نتیجه برسم که اگر فرصتی پیش بیاید می توانم با لذت همه ی فیلم هایی را که  قبلاً دیده ام باز هم ببینم بدون اینکه دچار ملال شوم و این چیز ارزشمندی است که بیش از همه به اعتبار برخی آثار سینمایی باز می گردد.        

 

پ.ن. این وبلاگ را پیدا کردم و از زبان نقدش راجع به "پرسونا" خوشم آمد. توصیه می کنم بخوانید اگر سراغ این فیلم رفته اید یا می خواهید بروید. نویسنده ی این وبلاگ به انگلیسی می نویسد که نکته ی مثبتی است چون اعتقاد دارم زبان نقد فیلم هر زبانی است جز زبان شیرین فارسی.

                                                                                                    Persona              (1966) directed by Ingmar Bergman

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1392ساعت 9:23  توسط پانکا  | 

"آقایان من به شما قسم می خورم که هوشیاری بیش از حد یک بیماری است. یک بیماری واقعی."

یادداشت هایی از زیر زمین - داستایوسکی

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1392ساعت 8:37  توسط پانکا  | 

من صبح ها ی زود, قبل از هر کار ِ دیگری, صرفاً به دلیلی کاملاً خاص و غیر قابل توصیف, قهوه می نوشم. این عادت را یک سالی است پیدا کرده ام, آن هم بر اساس آزمون و خطا. خیلی هم از قهوه نوشیدن لذٌت خاصی نصیبم نمی شود, اما خُب کارِ من را در نود درصد مواقع راه می اندازد.

این روزها, حکایت روابط خیلی از ما, با خیلی دیگر از ما, مثل نوشیدن قهوه ی صبح گاهی است, آن هم بنا به دلیلی کاملاً خاص.


برچسب‌ها: تلنگر
+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1392ساعت 19:47  توسط پانکا  | 

برف می بارید دیشب

چنگش در گیسوانم یخ زده بود و دستان من آویخته به شانه هایش که مانده بود از سال ها

سنگین می بارید

و او فرو می ریخت و دستانم

آسمانم پایین می آمد و همه چیز کوتاه می شد و او کم ...

پاهایم را توان کندن نبود که چنگش در گیسوانم یخ زده بود

 و من را نگه می داشت بیشتر از همیشه, گویی که چهار میخ در من به او زده باشند

آسمانم پایین می آمد و او کم ... کمتر از همیشه من را می دید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1392ساعت 11:16  توسط پانکا  | 

این روزها کم نیستند کسانی که بدشان نمی آید در نگاه دیگران خاص جلوه کنند. هرچه باشد خاص بودن مزایای زیادی دارد. کم کم اش این است که دیگران وقتی آدم را می بینند انگار چشمانشان می خواهد از حدقه بزند بیرون , یا اینکه دیگران وقتی آدم را می بینند شروع می کنند به پچ پچ کردن, یا اینکه, ... اصلاً بگذریم. مزایای خاص بودن کم نیست. خواص خود به ابن مزایا خوب واقف اند.

اماّ, شاید برای عده ی زیادی از خواص, مهمترین مزیت خاص بودن, بی خاصیت شدن است. آری, خواص بی خاصیت این روز ها حرف های زیادی برای گفتن دارند. از شبکه های اجتماعی گرفته تا وبلاگ ها تا روزنامه ها و نشریه ها و کتاب ها و فیلم ها, همه و همه پر است از سخنان خواص بی خاصیت.

حال, شما اگر روزی خواستید که به زمره ی خواص بپیوندید, به این مزیت آخری خوب بیاندیشید, شاید پشیمان گشتید و دلتان خواست جزو عوام باقی بمانید.

آری, خلاصه اینکه خیلی به خودتان سخت نگیرید. یادتان باشد که همواره اصیل بودن , گرانبهاتر از خاص بودن است. در ضمن, شما خیلی سال پیش, آن هنگام که متولد شده اید, مشخص گشته که در آینده جزو خواص اصیل خواهید بود یا نه, بنابراین اگر دیدید ناگهان در سن بیست , سی, چهل و یا حتی پنجاه سالگی, دلتان می خواهد که خاص شوید, خیلی جدی نگیرید, این گونه برای خودتان بهتر است.


برچسب‌ها: تلنگر
+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1392ساعت 15:36  توسط پانکا  | 

در ذهنت نامش را به خاطر بسپار و بگذر.

دستانش را را رها کن و به دست اولین بادِ بهاری بسپار , اماّ یادش را نه

عکس هایش را آتش بزن ولی خط های ریز و درشت چهره اش را فراموش نکن

لباس های جدید بر تنت بپوشان, با آهنگ های تازه برقص و با غریبه ها بخند, امّا نگاهش را از یاد مبر آن هنگام که از او دور می شدی و به دور دیگران می گشتی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1392ساعت 12:21  توسط پانکا  | 

شاید این نوشته را باید یک یا دو ماه پیش می نوشتم. آن وقت که تازه بهار شده بود, نه الآن که چیزی به پایانش نمانده. بهار مثل گوش کردن به موسیقی در یک کنسرت با نوازندگان حرفه ای و درجه یک است. اگر موسیقی را بشناسی, سر از نت ها در بیاوری, حظ می بری, و به حالتی می رسی که به قولی پایت روی زمین بند نیست. بهار هم نت های خودش را دارد. باید با نت های بهار آشنا باشی. نت های بهار, خیابان ها, کوچه ها, کوه ها و دشت ها, موسیقی ها, نام ها ی افراد, گپ زدن ها, کافه ها, کتاب ها, فیلم ها, کتاب فروشی ها, نمایشگاه ها, گالری ها, لباس های شاد و رنگی, بستنی لیس زدن ها, اس ام اس زدن ها , چشم به ساعت دوختن ها و سرِ قرار رفتن هاست. 

بهار مثل گوش کردن به موسیقی در یک کنسرت با نوازندگان حرفه ای و درجه یک است. وقتی که تمام می شود, تمام شده است. نمی شود آن را دوباره با همان "کیفیّت" گوش داد, فقط می شود آن را به خاطر سپرد و بس. 

بهار ِ من هم از ابن اصل جدا نیست. نمی توانم خودم را گول بزنم که در همان بهار های گذشته به سر می برم. تنها کاری که از دستم بر می آید این است که بخش هایی از آن را باز سازی کنم. از مادرم خواسته ام که برایم رمانی بخرد و برایم پست کند. می دانم که حالم را بهتر می کند. 


برچسب‌ها: نوستالژی های وقت و بی وقت
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1392ساعت 17:22  توسط پانکا  | 

یادم می آید وقتی در 19 سالگی تبِ شعر گفتن به یک باره و بر اثرِ یک ملاقات با یک دوست ِ صاحب ذوق مرا گرفت, یکی دو سالی, به کراّت از واژه هایی مثل "سوراخ", "نقطه", "خط", "حلقه", "فاصله"و "مسیر" در شعرهایم استفاده می کردم. اخیراً دو , سه تا شاعر جوان می شناسم , حدوداً 19-20 ساله, که در شعرهایشان به کراّت از این واژه ها استفاده می کنند. برایم هم جالب بود , هم خنده دار, هم یاد آور آن ایاّم. 


این هم گزارش رصد ِ من از جامعه ی شاعران جوان ایرانی.

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 9:59  توسط پانکا  | 

در زندگی هر انسانی, پیش می آید که از کنارِ خیلی از آدم ها به سادگی و بی سر و صدا می گذریم. نهایتاً نگاهی از جنسِ چشم چرانی یا کنجکاوی از نوع سطحی به آن افراد می اندازیم و سپس به راه خود ادامه می دهیم. 

زمان به سرعت سپری می شود و ما با هزار امّا و اگر, شاید هر از گاهی به یادشان بیافتیم. آن هم نه به طور مستقیم, بلکه با واسطه. 

در شلوغی روزهای ِ زندگی,با شنیدن یک حرف, آمدنِ یک فکر, یا با دیدن یک حادثه, به جایی می رسیم که دیگر ادامه دادن مسیر برایمان بیهوده است. می ایستیم و در خاطرات ِ خود چنگ می زنیم. چنگ و چنگ و چنگ ... از اینجا به بعد "آن افراد" به یک باره, برایمان مهم می شوند. همان هایی که به آسانی از کنارشان گذشتیم. در اعماق خاطراتمان, به دنبال سرِ نخی می گردیم که "آن ها" را بشناسیم, به یادشان بیاوریم, با دقت سعی کنیم که حرف هایشان را مرور کنیم, در خاطرتمان, جزییاتِ نگاهشان را بازسازی کنیم, و در نهایت پازِلی که در ذهنمان از آن ها داریم را کامل کنیم. شابد این یک دلخوشی موقتی باشد, یا یک سرزنش ابدی باشد. 


برچسب‌ها: در زندگی هر انسانی
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 9:27  توسط پانکا  | 

مطالب قدیمی‌تر