شاید این نوشته را باید یک یا دو ماه پیش می نوشتم. آن وقت که تازه بهار شده بود, نه الآن که چیزی به پایانش نمانده. بهار مثل گوش کردن به موسیقی در یک کنسرت با نوازندگان حرفه ای و درجه یک است. اگر موسیقی را بشناسی, سر از نت ها در بیاوری, حظ می بری, و به حالتی می رسی که به قولی پایت روی زمین بند نیست. بهار هم نت های خودش را دارد. باید با نت های بهار آشنا باشی. نت های بهار, خیابان ها, کوچه ها, کوه ها و دشت ها, موسیقی ها, نام ها ی افراد, گپ زدن ها, کافه ها, کتاب ها, فیلم ها, کتاب فروشی ها, نمایشگاه ها, گالری ها, لباس های شاد و رنگی, بستنی لیس زدن ها, اس ام اس زدن ها , چشم به ساعت دوختن ها و سرِ قرار ها رفتن هاست.
بهار مثل گوش کردن به موسیقی در یک کنسرت با نوازندگان حرفه ای و درجه یک است. وقتی که تمام می شود, تمام شده است. نمی شود آن را دوباره با همان "کیفیّت" گوش داد, فقط می شود آن را به خاطر سپرد و بس.
بهار ِ من هم از ابن اصل جدا نیست. نمی توانم خودم را گول بزنم که در همان بهار های گذشته به سر می برم. تنها کاری که از دستم بر می آید این است که بخش هایی از آن را باز سازی کنم. از مادرم خواسته ام که برایم رمانی بخرد و برایم پست کند. می دانم که حالم را بهتر می کند.
برچسبها:
نوستالژی های وقت و بی وقت
+
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1392ساعت 17:22  توسط پانکا
|
یادم می آید وقتی در 19 سالگی تبِ شعر گفتن به یک باره و بر اثرِ یک ملاقات با یک دوست ِ صاحب ذوق مرا گرفت, یکی دو سالی, به کراّت از واژه هایی مثل "سوراخ", "نقطه", "خط", "حلقه", "فاصله"و "مسیر" در شعرهایم استفاده می کردم. اخیراً دو , سه تا شاعر جوان می شناسم , حدوداً 19-20 ساله, که در شعرهایشان به کراّت از این واژه ها استفاده می کنند. برایم هم جالب بود , هم خنده دار, هم یاد آور آن ایاّم.
این هم گزارش رصد ِ من از جامعه ی شاعران جوان ایرانی.
+
نوشته شده در شنبه 4 خرداد1392ساعت 9:59  توسط پانکا
|
در زندگی هر انسانی, پیش می آید که از کنارِ خیلی از آدم ها به سادگی و بی سر و صدا می گذریم. نهایتاً نگاهی از جنسِ چشم چرانی یا کنجکاوی از نوع سطحی به آن افراد می اندازیم و سپس به راه خود ادامه می دهیم.
زمان به سرعت سپری می شود و ما با هزار امّا و اگر, شاید هر از گاهی به یادشان بیافتیم. آن هم نه به طور مستقیم, بلکه با واسطه.
در شلوغی روزهای ِ زندگی,با شنیدن یک حرف, آمدنِ یک فکر, یا با دیدن یک حادثه, به جایی می رسیم که دیگر ادامه دادن مسیر برایمان بیهوده است. می ایستیم و در خاطرات ِ خود چنگ می زنیم. چنگ و چنگ و چنگ ... از اینجا به بعد "آن افراد" به یک باره, برایمان مهم می شوند. همان هایی که به آسانی از کنارشان گذشتیم. در اعماق خاطراتمان, به دنبال سرِ نخی می گردیم که "آن ها" را بشناسیم, به یادشان بیاوریم, با دقت سعی کنیم که حرف هایشان را مرور کنیم, در خاطرتمان, جزییاتِ نگاهشان را بازسازی کنیم, و در نهایت پازِلی که در ذهنمان از آن ها داریم را کامل کنیم. شابد این یک دلخوشی موقتی باشد, یا یک سرزنش ابدی باشد.
برچسبها:
در زندگی هر انسانی
+
نوشته شده در شنبه 4 خرداد1392ساعت 9:27  توسط پانکا
|
در زیر ِ اسم وبلاگم, آمده : "گاهی فیلم- گاهی جامعه - گاهی شعر"
مثل اینکه جایشان باید عوض شود: "خیلی وقت ها شعر - هر شش ماه یک بار جامعه - سالی یک بار فیلم (شاید)"
جالب است. از حرف تا عمل تا بوده, فاصله بوده.
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1392ساعت 19:54  توسط پانکا
|
گاهی وقت ها پاسخ دادن به یک درخواستِ به ظاهر ساده, می تواند آغاز گر یک اتفاق مهم باشد.
گاهی وقت ها پاسخ دادن به یک درخواستِ به ظاهر ساده, می تواند آغاز گر بردگی ِ یک انسان باشد.
گاهی وقت ها پاسخ دادن به یک درخواستِ به ظاهر ساده, می تواند پایان دهنده به یک خاطره ی زیبا باشد.
پاسخ دادن به یک درخواست ِ به ظاهر ساده, شاید باز کردن گره ای برای فردی, و هم زمان محکم تر کردن گره ای برای دیگری یاشد.
ما نمی دانیم که در پس ِ پاسخ دادن به یک درخواست ِ به ظاهر ساده, چه در انتظارمان به سر می برد, پس بهتر است که بی گدار به آب نزنیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1392ساعت 19:28  توسط پانکا
|
یک جعبه ی کفش دارم که در پیش خودم معروف است به صندوقچه ی یادگاری ها. درش را که بازکنم, در آن چیزهای جور واجور و زیادی پیدا می شود, ریز و دُرُشت, کهنه و نو, ارزان قیمت و گران قیمت... از دفترچه ی خاطرات در آن هست تا بلیت سینما. از کارت تبریک در آن هست تا دستمال کاغذی که روی آن با جوهر آبی, قطعه شعری نوشته شده. از دستبند چرمی در آن هست تا گردنبند. از کاردستی در آن هست تا لیمو ترشِ خشک شده(باور کنید که وقتی آن را بو می کشم, بعد از پنج سال, هنوز هم بوی لیموی تازه می دهد.)...
شاید این جعبه ی کفش و محتویاتش , مهمترین دارایی من در این دنیا باشد. من دارایی های دیگری هم دارم, ولی هیچ کدامشان به جانم بسته نیستند. اما این جعبه...
اشیایی که در این جعبه کفش وجود دارند, همه شان دارای هویت هستند. در پَسِ همه ی آن ها, شخصی وجود دارد که یا تا الآن از این دنیا رفته است, و یا دیگر در زندگی من حضورِ مادّی ندارد.اما من به یادِ همه شان هستم. دلم برایشان تنگ می شود. با آن ها در خاطراتم حرف می زنم و راه می روم. این جعبه برای من پناهگاه خوبی است برای فرار از زندگی ِ ماشینی و پر هیا هو. حتی با اینکه این جعبه را در ایران, در خانه ی پدری ام به امانت سپرده ام, با وجود چهارده هزار کیلومتر فاصله, به راحتی می توانم دَرَش را باز کنم و تک تکِ محتویاتش را در ذهنم نگاه کنم.
انسان ها در زندگی یکدیگر می آیند و می روند, اما باید باور داشته باشند که یادشان بر دل ها می ماند.
برچسبها:
نوستالژی های وقت و بی وقت
+
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1392ساعت 10:24  توسط پانکا
|
در یک بعد از ظهر سرد و یخ زده ی زمستاتی, یک لیوان چای ِ داغ به دست می گیرم و می نشینم. به یاد دوران عجیب و دلچسبِ دانشجویی می اُفتم. به یاد دوستِ نزدیکم, به یاد ماجرا های پر هیجانی که برایمان پیش می آمد. از آن حالت ها که به خودت می آیی و می بینی نیشَت باز شده. دلم طاقت نمی آورد, گوشی تلفن را بر می دارم. ناگهان یه یاد اختلاف ِ ساعت می اُفتم. سریعاً صفحه ی اینترنت را باز می کنم تا ببینم در کشوری که دوستم زندگی ِ جدیدش را آغاز کرده ساعت چند است. خوشبختانه آنجا تازه سر ِ شب است. شماره اش را می گیرم. بعد از سه بوق صدایش را می شنوم: "الو؟". خنده ام می گیرد, عین همیشه است "الو" گفتنش, کشدار و ملیح! برایم عجیب است که چطور گریتینگِ خارجی نمی کند. می گویم:"هلو, کَن آی سپیک تو میس ...؟". احساس می کنم جا خورده. می گوید:" دیس ایز ... . یِس پیلیز؟" . خنده ام ناگهان دَر می رود. "هاهاها..". سکوت می کند. می گویم " بابا منم, نشناختی؟". می گوید:" نه, ببخشید شما؟" . خودم را معرفی می کنم و دقیقاً یک ساعت و چهل و پنج دقیقه بعد, تلفن را قطع می کنم.
احساس خوبی دارم که در یک جای بسیار دور, کَسی من را می شناسد. احساس خوبی دارم که بر سر ِ صدها خاطره, با هم تفاهم داریم و تنها اختلافِ مان, بر سر ِ زمان است.
برچسبها:
نوستالژی های وقت و بی وقت
+
نوشته شده در شنبه 23 دی1391ساعت 16:38  توسط پانکا
|
دستانش همیشه پُر بود, از مداد و قلم
آنقدر
که وقتی می خواستم دستش را در دستم بگیرم, چه بسا که ساعت ها و گاهاً
روزها باید منتظر می ماندم که مدادی از دستش به زمین بیافتد.
یک چیز را هیچ وقت از یاد نمی بُرد, اینکه من دیوانه ام! دیوانه ی او.
می
دانست که وقتی به سُراغش بروم, صبر می کنم, ساعت ها و روزها منتظر می
ایستم. امّا این را هم می دانست که وقتی نوبت به من بِرِسَد, رَحم نمی کنم,
نه به کاغذهایش, نه به قلم و مدادش و نه به عینکِ دور مشکیِ به روی
چشمانش.
این را خوب می دانست که وقتی نوبت به من برسد, دیگر عینک به کارش نمی آید. این نگاهِ من است که بر روی چشمانش می نشیند.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1391ساعت 5:7  توسط پانکا
|
یک سال است که از ایران خارج شده ام, امّا اشتیاقی برای جشن گرفتن این سالگرد ندارم. این سالگرد از آن دست سالگردهایی نیست که آدم از یک ماه قبل برای فرا رسیدنش شوق و ذوق داشته باشد و هزار جور برنامه برای جشن گرفتنش بچیند. این سالگرد فقط یک یادآوری است. یادآوری نام ها. از نام پدربزرگ و مادربزرگ گرفته, تا نام کوچه ها, خیابان های تپنده ی تهران, نام دوستان, رمان های تازه ترجمه شده, کتاب فروشی هایی که ساعت ها در آن پرسه زدن ممنوع نبود, کافه های شیک و دنج, رستوران ها, نام دوست دختر ِ برادر کوچک, فیلم های کنار پل های عابر پیاده و خیلی نام های دیگر که هرگز از یاد نمی روند و از یادت نمی برند.
آری, حکایت عجیبی است ترک وطن. من هم یک سالی می شود که ترک کرده ام. در این غربت, سعی کرده ام که به چیزهایی برسم که مسیر آینده ی زندگی ام را حداقل پر امید تر برایم تصویر کنند. درس خوانده ام و می خوانم. از زندگی دانشجویی لذت می برم. با اینکه بسیاری از تفریحاتی را که در تهران داشتم, دیگر ندارم, اما از وضعیت فعلی خود راضی هستم. دلخوش به کتاب خانه ی بسیار زیبا و بزرگ دانشگاه و کافی شاپ واقع در آن هستم. استقلال را تجربه می کنم. درآمدی (گرچه نه چندان زیاد) از خودم دارم و به عنوان دستیار استاد فعال هستم. خلوتی را که در خانه ی پدری نداشتم, اینجا به وفور دارم. با دانشجویان خارجی ( اکثراً هندی و چینی) رابطه ی گرمی برقرار کرده ام و ... امّا در این بین درس های زیادی هم آموخته ام که مهمتربن شان را برایتان بازگو می کنم.
در غربت همه چیز با اندک تلاشی, برای آدم محیا می شود. همه چیز هست. کافی است که فقط طالبش باشی و در ضمن دل به آن چیز بدهی که می خواهی. چه آن چیز پیشرفت علمی باشد, چه سوار شدن ماشین های آن چنانی, چه پوشیدن کفش ها و لباس های لوکس, و چه پیدا کردن شغل های عالی با مزایای درست و درمان. امّا چیزی هست که راحت به دست نمی آید. حتی اگر دنبالش هم بدوی هم ممکن است به دست نیاید. دوست. آری, در غربت نمی توان به راحتی دوست شد, نمی توان به راحتی دوست ماند و نمی توان به راحتی دوست یافت. روح آدمی همیشه تشنه ی محبت دوستان است و این چیزی است که در خارج از وطن به آسانی به دست نیاید.
تجربه ی شخصی من این است که ما ایرانی ها, در بدو ورود به یک کشور دیگر, با یک نگرانی ِ درونی دست و پنجه نرم می کنیم. ما ایرانی ها از اینکه از سوی خارجی ها, مورد عنایت و محبت قرار نگیریم, به شدت می هراسیم. این ترس, برای اغلب ایرانی ها, از چند هفته قبل از پرواز به سوی کشور بیگانه ای که قرار است حداقل برای چند سال در آن اقامت داشته باشند, آغاز می شود و چه بسا که ماه ها, و شاید سال ها با ما همراه می شود. مثل خوره می اُفتد به جانمان و رهایمان نمی کند, مگر اینکه بخواهیم که شرّش را از سرمان باز کنیم. حال, اوّلین پیامد این نگرانی این است که به محض آنکه پایمان از هواپیما به زمین می رسد, گوش هایمان را تیز می کنیم تا بلکه بین کلمات بیگانه, کلماتی به زبان مادری مان را بشنویم و یا بعضاً با نگاه هایمان به سایر مسافران, در جستجوی تیپ های غیر بیگانه و به سبک خودمانی می گردیم. به قول دوستی: "ایرانی ها در هر جای دنیا, با هر مارکی که لباس بپوشند و هر رنگ مویی که داشته باشند, قابل تشخیص هستند."
اینگونه است که ما ایرانی ها, از همان اولین ساعات بودن در غربت به دنبال یکدیگر می گردیم. وارد شهر که می شویم, به دنبال مغازه های ایرانی می گردیم, به دنبال رستوران های ایرانی می گردیم و به دنبال همسایه های ایرانی. با اولین ایرانی که برخورد می کنیم سریع و بی مطالعه جذب یکدیگر می شویم. از او می پرسیم که چند نفر ایرانی در این شهر می شناسد و خلاصه تا جایی که می شود از او آمار می گیریم. به این ترتیب, کم کم وارد جمع ایرانی ها می شویم. کمتر احساس غربت و تنهایی می کنیم. آخر هفته ها غصه مان نمی گیرد از بی کسی, و دیگر حوصله مان سر نمی رود. تند تند مهمانی های جور و وا جور دعوت می شویم, با هم در حالی دست در گردن یکدیگر داریم عکس می گیریم, بسته به جنسیت مان, عبارتی نظیر "چاکریم", "داداش", "نوکریم", "فدات شم", "بوس بوس", "جیگر", "عشقم", "خانومی", "هانی" و ... را زیاد می شنویم. در جمع های مان, پشت سر چینی ها و هندی حرف های ناجور می زنیم, مسخره شان می کنیم و ادای "انگلیسی" حرف زدن شان را در می آوریم.
به تدریج, وقتی که به محل کار یا دانشگاه می رویم, هنگامی که همکار یا همکلاسی خارجی مان اظهار علاقه برای نزدیکی و معاشرت می کند, در دل نادیده اش می گیریم. چون پشت مان به معاشر های ایرانی مان گرم است. وقتی یک خارجی ما را برای آخر هفته به خانه اش دعوت می کند, دعوتش را رَد می کنیم, چرا که آخر هفته "پارتی" یکی از "بچّه ها" ست(برای چندمین بار در یک ماه). وقتی که گروهی از خارجی های همکار یا همکلاسی تصمیم می گیرند که شام را دور هم و در یک رستوران صرف کنند, بدون دلیل خاصّی با آن ها همراه نمی شوی و اعتقاد داری که چیزی از دست نداده ای چون اصولاً اتفاق جالبی قرار نبوده در آن جمع بیافتد به جز یک سری حرف ها و شوخی های "معمولی".
مدتی از اقامت در غربت می گذرد و متوجه می شوی که مدتی است وقتی به "پارتی ِ بچّه ها" می روی, سردرد می گیری. ناخن هایت را می جوی, پاهایت را تند تند تکان میدهی و مُدام مواظب این هستی که کَسی از "بچّه ها" در جمع ضایعت نکند. احساس می کنی که شوخی هایشان, نه تنها که دیگر برایت خنده دار نیست, بلکه حالتی زننده و برخورنده پیدا کرده است. تندُ تند به ساعت نگاه می کنی که وقت رفتن برسد. آخر هم خیلی زودتر از همیشه با "بچّه ها" خداحافظی می کنی و به خانه بر می گردی. بعد از مدتی از خبری به گوشت می رسد که حسابی به هم میریزی. می شنوی که یکی از "بچّه ها" پشت سرت حرف زده. آن هم چه حرف هایی. دلت می شکند. احساس عدم امنیّت می کنی و تصمیم هایی می گیری. دیگر یکی در میان به "پارتی" می روی. وقتی در خیابان یکی از "بچّه ها" را می بینی, راهت را کج می کنی. تلفن هایی که از "بچّه ها" داری را بعد از چند روز جواب می دهی و در پاسخ اینکه چرا تازگی ها کم پیدا شده ای, فقط اکتفا می کنی به گفتن "کارم زیاد شده.". در همین گریز و تعقیب, از سوی گروه همکاران یا هم کلاسی های خارجی, دعوت می شوی به یک پارتی. این بار جواب رَد نمی دهی. روز موعود فرا می رسد. وارد خانه ی دوست خارجی می شوی. می بینی که همه ی خارجی های دیگر هم آنجا هستند. تو آخرین نفر هستی. به خیال خودت نیم ساعت تاخیر چیز مهمی نیست. امّا جالب اینجاست که همه قبل از تو و ظاهراً سر ِ وقت رسیده اند. برخلاف "پارتی" های ایرانی ها که معمولاً همه بعد از تو و با یک ساعت تاخیر می رسیدند. می روی و یک جا می نشینی. هنوز باسَنَت به صندلی نرسیده, کسانی که صندلی شان نزدیک تو است, شروع می کنند به خوش و بِش کردن با تو. باز هم یاد "پارتی"های "بچّه ها" می اُفتی که باید چه قدر "کول cool" و "باحال" می بودی و باید چقدر انرژی مصرف می کردی که کَسی به حرف هایت توجه کند. کم کم در جمع خارجی ها یخ هایت آب می شود و احساس خوشی می کنی. از جایت بلند می شوی و در خانه ی میزبان چرخی می زنی. احساس خوبی داری. این دفعه خودت داوطلبانه به سوی یکی از مهمان ها می روی و سر ِ صحبت را با او باز می کنی. به همیت ترتیب آن شب سپری می شود و تو با خودت "فکر" می کنی.
"فکر" کردن مهم است. فکر کردن راجع به اینکه آدمی در مورد انتخاب دوست در یک کشور بیگانه دستش تَنگ است. این دست تنگی باعث می شود که آدمی گزینه های محدودی برای دوستی پیش رو داشته باشد. دلیل این دست تنگی این است که آدم دور از وطن که باشد, نگرانی های زیادی دارد. نگرانی مالی, نگرانی مسکن, نگرانی شغلی, نگرانی از وضعیت خانواده(در ایران), دلتنگی, و غیره. این ها همه باعث می شود که انسان قبل از همه چیز, به دنبال یک هم وطن بگردد, تا بتواند با زبان مشترک با او از مشکلات بگوید و از او یاری بجوید. این جستجو به دنبال یک هم وطن, باعث می شود که در یک کشور بیگانه, گزینه های دوستی برای یک فرد محدود شود به یک گروه مخصوص و بسیار کوچک. حساب کنید در یک شهر در یکی از ایالت های مرکزی آمریکا, چند نفر ایرانی پیدا می شود؟ حال با فرض اینکه در هر جمعیتی در هر کجای دنیا, تعدادی آدم خورده شیشه دار و نا سالم( از نظر اخلاقی) پیدا می شود, در فضایِ نمونه ی ایرانیانِ مقیم شهری در یکی از ایالت های مرکزی آمریکا هم, تعدادی افرادِ ناسالم وجود دارد که اگر این تعداد را تقسیم بر جمعیت(بسار کم) ایرانیان مقیم آن شهر کنیم, عدد کوچکی نخواهد بود. به این ترتیب می توان نتیجه گیری کرد که شانسِ یک ایرانی برای پیدا کردن دوستِ قابل اطمینان در یک کشور بیگانه, شانسِ ِ بالایی نیست. بنابراین چه قدر بهتر می شود اگر فضای نمونه به ایرانیان محدود نباشد. اگر فضای نمونه, علاوه بر ایرانیان, شامل ملیّت های دیگر هم باشد, چه بسا که شانس ِ بیشتری برای پیدا کردن ِ دوستان ِ خوب و قابل اطمینان خواهیم داشت و در آینده پشیمانی های کمتری برایمان به بار خواهد آمد.
بیاییم از مرزبندی بین خارجی و ایرانی دست برداریم. خارجی ها می توانند خوب باشند یا بد, همانطور که ایرانی های می توانند. بیاییم که قبل از شناخت, قضاوت نکنیم و برچسب های عجیب و غریب بر روی ملّیت های دیگر نگذاریم. بیاییم که درِ دوستی را به روی خارجی ها باز بگذاریم, همان طور که به ایرانی ها اجازه می دهیم به حریم ما وارد شوند. این طور, می توانیم از بین گزینه های زیاد و متنوّعی که داریم, آن هایی را که بیشترین هماهنگی با معیار های ما را دارند به دوستی برگزینیم و در طول اقامتمان در غربت, خاطراتی خوش و شیرین را برای خود و دیگران رقم بزنیم.
+
نوشته شده در شنبه 16 دی1391ساعت 4:26  توسط پانکا
|
"نگران پیر شدن نباش, نگران بزرگ شدن باش."
حیوان مرده - فیلیپ راس
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1391ساعت 9:28  توسط پانکا
|