گاهی فیلم - گاهی جامعه - گاهی شعر
مصاحبه گر سی ان ان : "اسراییل قبل از بمباران غزّه خبر داده بود که اینجا را ترک کنید."

"ما می توانیم آنجا بمیریم یا اینجا. اما اگر اینجا بمیریم, قابل احترام تر است."

نقل قول از یک پیرمرد فلسطینی پس از درگیری های اخیر غزّه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 تیر1393ساعت 10:46  توسط پانکا  | 

من در کوچه ی "ناصری" به سمت پلاک 2 قدم برمی دارم

کوله ای بر پشتم سنگینی می کند, پر از دلار و نمره و مقاله... خونه ی ما چند قدم آن ور تر است

مرد ِ من هنوز موهایش سیاه و فرفری است, می دانم که منتظرم می ماند

خونه ی ما نزدیک است, چند قدم آن طرف تر, خونه ی ماست

خونه ی ما, دیگر فقط از دور قشنگ است ... 

می ایستم و نگاهش می کنم, آنقدر که محو می شود, خونه ی ما پشت لبخند "پدر" محو می شود

ایستاده ام و می دانم که خونه ی ما دیگر خونه ی "ما" نیست

نمی دانستم که خونه ی ما به مویی بند است

خونه ی ما دیگر سر جایش نیست, خونه ی ما دیگر خونه ی ما نیست.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن. الهام گرفته از خونه ی ما


برچسب‌ها: نوستالژی های وقت و بی وقت
+ نوشته شده در  جمعه 27 تیر1393ساعت 13:34  توسط پانکا  | 

جام جهانی 2014 هم تمام شد و رفت! من که زندگی ام به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود! خوش گذشت. گاهی وقت ها آدم می تواند با بیش از حد بها دادن به وقایع, از روزمرگی موقتاً فاصله بگیرد.  یادم می آید جام جهانی چهار سال پیش, در تب و تاب دفاع از پایان نامه ی لیسانس بودم. روزهای داغ تابستان تهران, که آدم را بخار می کند و می فرستد به هوا, با یک ماشینی که کولرش طبق معمول خراب بود, از این خیابان به آن خیابان می رفتم تا کارهای عقب مانده ی اداری را انجام دهم. حسابی مقرراتی و مظلوم بودم. تو هر اداره ای که می رفتم, کارمند ها معمولاً خوش رفتار نبودند و این آزارم می داد, امّا چیزی نمی گفتم. الان که فکرش را می کنم, می بینم دیگر تحمل آن قیافه های عبوس, نکبت و زشت را ندارم. خوشحالم که شرّشان دیگر به من نمی رسد. آره, حسابی آن روزها سرم شلوغ بود. خیلی حوصله ی دیدن مسابقه های جام جهانی را نداشتم. ذهنم به شدت درگیر رابطه ی دوستی جدیدی بود که درگیرش شده بودم و احتمالاً قرار بود که به ازدواج منتهی شود. یادم می آید یکی از دوستانم متوجه زیر آبی رفتن دوست پسرش شده بود و نیاز به ریکاوِری داشت. من بودم. روز فینال اُفتاده بود شب تولد من. خانه ی "یکی" دعوت بودم. ذوق داشتم ببینم طَرَف و مادرش برایم کادو چی گرفته اند. من عاشق کادو هستم. هر چه که باشد, حتی پوست مُز, کافی است لای کاغذ کادویی رنگارنگی بپیچندش و به من بدهند. من خوشحال می شوم. آره... خلاصه از آن روزها خیلی گذشته... هزاران هزار کیلومتر از آن سال ها گذشته. چهار سال دیگر, هر جا که باشم, روز فینال جام جهانی به این فکر میکنم که چهار سال قبل در تب و تاب دفاع از پایان نامه ی فوق لیسانس بوده ام و منتظر خیلی اتفاق های جدید در زندگی ام.


برچسب‌ها: نوستالژی های وقت و بی وقت
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 تیر1393ساعت 17:6  توسط پانکا  | 

خواهش می کنم خیلی از من دلگیر نشید. امروز در جایی خواندم دوستی عکسی از همایشی در جایی که حالا اینجا جاش نیست که عنوانش کنم گذاشته بود, و در زیر آن عکس که مربوط به اون همایش بود راجع به دختر بچه ای 4 یا 5 ساله که ادای والدینش را در می آورد و تظاهر می کرد که خیلی قضیه براش جدی است (که کاملاً تابلو بود که مغزشو با وایتکس شستن) با عنوان "کوچولوی مهوّع" یاد کرده. خب راستش خیلی به دلم نشست و دیدم برازنده است. البته والدین نادانش که او را مجبور به این ادا و اصول ها کرده بودند هم بیشتر از او مهوع بودند. هم خنده ام گرفت از این اصطلاح "کوچولوی مهوّع", هم دیدم واقعاً کار بعضی ها خیلی خراب است!

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 تیر1393ساعت 11:29  توسط پانکا  | 

در زندگی هر انسانی, لحظاتی هست که علیرغم خستگی مفرط از پیمودن راهی سخت و طولانی, پایان مسیر, خود را بر آدمی نمایان می کند و چه لحظه ی با شکوهی است آن لحظه که می دانی دیگر چند قدمی به پایان راه نمانده.


برچسب‌ها: در زندگی هر انسانی
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 تیر1393ساعت 8:46  توسط پانکا  | 

این روزها حسابی سر گرم نوشتن پایان نامه ام هستم و وقتی برای وبلاگ خوانی و نوشتن ندارم, امٌا این موضوع مدتی است ذهنم را درگیر کرده و دلم می خواهد از مغزم بریزمش بیرون.

یک کشفی اخیراً کرده ام که شاید به درد شما هم بخورد. در باره ی یک خصلت ایرانی هایی است که دور و برم زندگی می کنند. تا اینجایش احتمالاً حدس زده اید که خصلت خوشایندی نباید باشد! آره, نیست!

کشف کرده ام که تعداد زیادی از ایرانی ها, چه آن هایی که در ذهنمان تصویری زیبا و دلنشین به جا گذاشته اند و چه آن هایی که تصویری بد به جا گذاشته اند در یک نکته مشترک اند: از اینکه درباره ی بدبختی و فلاکت سایر ایرانی ها صحبت کنند لذٌت می برند! آره! "لذٌت" می برند. حتٌی آن هایی که خوش ذات می پنداریمشان! البته طبق مشاهدات این خصلت مربوط به رده ی سنٌی 35 تا 70 می شود و خیلی در میان جوان تر ها به چشم نمی خورد.

خیلی از کشف جدیدم به خودم نمی بالم, ولی اعتقاد دارم برای از بین بردن پلیدی ها, باید بی پروا, آن ها را مقابلمان قرار دهیم و بشناسیم, و این اولین پله برای زدودن خصلت های منفی است.


برچسب‌ها: تلنگر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 خرداد1393ساعت 10:44  توسط پانکا  | 

درس خواندن برای آخرین امتحان دوره ی فوق لیسانس, در حالی که باران بهاری می بارد, هوا خیلی دل انگیز است, پذیرش دوره ی دکترا در رشته ی مورد علاقه ات در دستانت است, و خانواده ات قرار است به زودی برای دیدنت راهی دیار غربت شوند, خیلی سخت است. باور کنید.

من دارم این سختی را با گوشت و پوست و استخوان حس می کنم. یک جور بی قراری به جانم افتاده که شیرینی اش تا الان هم که دو روز از این حالم می گذرد, دلم را نزده.

چیزی که حالم را از این هم بهتر می کند, شنیدن صدای Joan Baez و به خصوص ترانه ی "Diamonds and Rust" است. اصلاً صدای این زن, صدای بهار است ( یا برعکس).

این وسط جای فقط یک چیز خالی ست. جای من در نمایشگاه کتاب تهران. ای کاش ...




برچسب‌ها: نوستالژی های وقت و بی وقت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت 10:27  توسط پانکا  | 

به بهانه ی درگذشت چند آشنا:

تقریباً همه ی آن آشنایانی که اخیراً فوت شده اند عضو فیس بوک بوده اند و من وقتی که خبر فوت شان را دریافت کردم , سریعاً به صفحه ی فیس بوکشان سری زدم تا ببینم چه خبر است. تاریخ آخرین پست ها شان را چک کردم. حس عجیبی بود. شبیه اینکه به اتاق آشنایی سر بزنی که همین چند دقیقه پیش از دنیا رفته است. آدم دلش می گیرد. فضای فیس بوکشان به شدت روی روح آدم سنگینی می کند. بعضی از صفحه ها عکس پروفایلشان سیاه شده. وقتی به این مورد بر می خورم, مثل این است که کسی توی گوشت بزند و بگوید: "کجا؟ اینجا دیگر کسی زندگی نمی کند. صاحب این خانه مرده است.". بعضی از صفحه ها پر است از کامنت های آه و ناله دار. بعضی ها عکس های متوفی را روی صفحه اش پست می کنند به همراه متنی سوزناک. بعضی ها از خاطرات شان با متوفی می نویسند, عده ای ابراز ناباوری می کنند از اینکه "او" دیگر در بینشان نیست و خلاصه هر کس به نوعی غم خود را بر "والِ" متوفی می پاشد. بدترین موردی که تا کنون دیده ام, پست هایی است که از طرف خود متوفی بعد از فوتش روی صفحه اش پست شده و معولاً به ابراز دلتنگی پرداخته و یا از نیکی ها ی متوفی یادی کرده. این مورد اخیر خیلی نا متجانس است. خوب, واضح است که شخصی از نزدیکان در گذشته (که پسورد را یا داشته و یا پیدا کره) وارد صفحه شده و از زبان خود درگذشته به مرثیه ثرایی پرداخته. ولی از میان همه ی مواردی که دیده ام, آن صفحه هایی را دوست دارم که بعد از مرگ صاحبش کمتر خط خطی شده. آدم دقایقی را در میان عکس ها و پست های "او" می گذراند و یادی از خوبی هایش می کند, بدون اینکه ذهنش مشغول گریه و زاری دیگران شود.

 


برچسب‌ها: نوستالژی های وقت و بی وقت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اردیبهشت1393ساعت 10:17  توسط پانکا  | 

امروز روزی بود که عمیقاً احساس کردم حوصله ی نفس کشیدن ندارم دیگر. شک دارم که حس جدیدی باشد ولی انقدر داغ است که انگار به تازگی از تنور دل در آمده. اتفاقاٌ امروز هوا خیلی خوب بود. دیشب باران تندی باریده بود و امروز خیلی خنک و تازه بود.

صبح یک کلاس داشتم. از آن درس هایی است که از دوره ی لیسانس هم دوستشان نداشتم, Advanced Database. سه روز در هفته این کلاس را دارم و آخرین درسی است که باید در دوره ی فوق لیسانس پاس کنم. استاد خوبی دارد اماٌ. شوخ و مهربان. عادتش این است که موقع درس دادن مثال هایی بزند که از اسم بچه های کلاس در آن ها استفاده کند.

در کلاس خیلی سعی کردم که رنگ رخساره ام از سر درونم خبر ندهد. مدام یک سری جمله های "صورتی" و کلیشه ای مثبت را در ذهنم مرور می کردم. یک ربع بیشتر به پایان کلاس نمانده بود که استاد در توضیح نکته ای گفت:

"فکر کنید node اصلی در شبکه متوجه می شود که دیگر فلانی (من) صدای نبضش به گوش نمی رسد. node اصلی بعد از مدتی به سراغ فلانی می رود و می بیند که بله! فلانی مرده است! حالا طبق پروتوکل x این اقدامات صورت می گیرد..."

وقتی به این قسمت رسید که : "فلانی مرده است" بچه ها قاه قاه زدند زیر خنده. اماٌ خودم خیلی حس خوبی داشتم. ته دلم می دانستم که یکی می داند که من امروز صدای نبضم به گوش نمی رسد.

از همه ی این حرف ها که بگذریم , می دانم که امروز هم می گذرد و احساسات درهم و بد من را به همراه هوای بهاری و آسمان زیبای امروز و خیلی چیز های دیگر با خود می برد.


برچسب‌ها: نوستالژی های وقت و بی وقت
+ نوشته شده در  جمعه 15 فروردین1393ساعت 12:17  توسط پانکا  | 

 

دیروز داشتم فیلم "پرسونا" ی برگمان را می دیدیم. یک بار این فیلم را بیشتر ندیده بودم آن هم در ۱۹ سالگی. وقتی که فیلم تمام شد حال و هوایی که داشتم کاملاً برایم تازگی داشت. حتی نظری که راجع به فیلم داشتم هم با نظری که ۸ سال پیش داشتم خیلی متفاوت بود. نهایتاً خیلی هم از این بابت خوشحال شدم چرا که قبل از اینکه به تماشای فیلم بنشینم فکر نمی کردم همچین فضای دلچسبی برایم ایجاد شود و این باعث شد به این نتیجه برسم که اگر فرصتی پیش بیاید می توانم با لذت همه ی فیلم هایی را که  قبلاً دیده ام باز هم ببینم بدون اینکه دچار ملال شوم و این چیز ارزشمندی است که بیش از همه به اعتبار برخی آثار سینمایی باز می گردد.        

 

پ.ن. این وبلاگ را پیدا کردم و از زبان نقدش راجع به "پرسونا" خوشم آمد. توصیه می کنم بخوانید اگر سراغ این فیلم رفته اید یا می خواهید بروید. نویسنده ی این وبلاگ به انگلیسی می نویسد که نکته ی مثبتی است چون اعتقاد دارم زبان نقد فیلم هر زبانی است جز زبان شیرین فارسی.

                                                                                                    Persona              (1966) directed by Ingmar Bergman

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1392ساعت 9:23  توسط پانکا  | 

مطالب قدیمی‌تر